شاگرد آخر:مگر این درسها میگذارند که آدم توی فصل تابستان کاری کند ؟! من همه سه ماه تعطیلی را درس خوندم و وقت سر خاراندن هم نداشتم.چون از همه درسها تجدید شده بودم و برای این که مردود نشم باید دوباره همه کتاب ها را میخوندم.![]()
مبصر کلاس:تابستان خسته کننده بود.هر روز ظهر مجبور بودم خواهر و برادر کوچکترم را ساکت کنم تا مادرم استراحت کند.بعد از ظهرها هم توی کوچه میرفتم تا فوتبال بازی کنم اما هیچ کس مرا توی تیمش راه نمیداد.آخر سر هم مجبور میشدم داور مسابقه شوم.![]()
خود شیرین کلاس:من و خانوادم به شهرهای زیادی رفتیم و جاهای گوناگون را دیدیم.من در این سفرها برای معلمان عزیزم و ناظم و مدیر محترم کارت پستال و سوغاتی میخریدم و همیشه به یاد آنها بودم.![]()
نیمکت آخری کلاس:من به کلاس بوکس رفتم و چند فن جدید یاد گرفتم تا بعد از تعطیلات تابستان حساب چند نفر را بهتر برسم.![]()
نیمکت اولی کلاس:از بس توی محل ما آدم قلدر و زور گو زیاد شده است همه تعطیلات را از ترس در خانه ماندم و کارتون تام و جری دیدم.البته به کلاس ژیمناستیک هم رفتم.حسابی نرمش کردم و بارفیکس رفتم تا قدم بلندتر شود...اما...![]()